شروا

محفلی برای دوباره زنده کردن شعر و شاعران خودمونی

تو خودت پیک نویدی....

 

اچمی ها ، بندری ها ، یه دست  صدا نداره... اما منو، محبوب و اسی بر آن شدیم تا دست پر توان این بزرگ مرد سرزمین آب و آتش را  صمیمانه بفشاریم و ندای محبت سر دهیم:

روزی روزگاری جوانانی گمنام در دهکده ای نه چندان دور در خطه ی خلیج نیلگون همیشه فارس نام این دیار همیشه سبز را جاودانه ساختند...آقایان هادی آخریان ( مربی  و ورزشکار )، آرمان ملاء، حسن دهقان خلد، احسان مهرپرور  در مسابقات کشوری یوگا، به ترتیب مدال های طلا، نقره و برنز را از آن خود نمودند. اما به محض انتشار این خبر به سراسر ایران و استان، انتظار می رفت که مسئولین زیربط تربیت بدنی استان، حد اقل تماسی تلفنی را با این عزیزان برقرار نموده و آنان را تشویق سازند.اما چه گوییم که نا گفتنش به!

در این میان طاهر نامی و مسئولی دلسوز این خبر را از سر عشق و هم آواز بودن  با این جوانان و افتخار آفرینی شان را استراق سمع نموده و در اسرع وقت قهقهه شوق و شادی خود را به گوش دلاور مردان "جناحی" رسانید....

این کجا و آن کجا! آری، دست چنین مسئول پر توان و دلسوزی را چگونه باید فشرد. بگذارید این مثل قدما را دوباره باهم از سر شوق سر دهیم : " خدا یکی، یار یکی، دل یکی، دلدار یکی".....

ایشان کسی جز "جناب آقای طاهر قریشی" نمی تواند باشد که هم اکنون عهده دار سمت ریاست شورای شهر بندرعباس می باشند . بیوگرافی ایشان:

نام: طاهر

نام خانوادگی: قریشی الشریف

متولد: 1342

استان: هرمزگان

تحصیلات: کاردانی زبان انگلیسی، کارشناسی ادبیات فارسی، کارشناسی ارشد مدیریت

سمت های سیاسی- اجتماعی-فرهنگی:  دبیر مدارس راهنمائی تحصیلی و دبیرستان های شهر بندرعباس. بخشدار قشم. کارشناس ارشد سازمان آموزش و ژرورش استان هرمزگان. معاون آموزشی و پژوهشی آموزش و پرورش شهرستان بندرعباس. رئیس آموزش و پرورش شهرستان بندر خمیر. سرپرست بخشداری بندر خمیر. رئیس آموزش و پرورش ناحیه دو بندرعباس. عضو معتمد اجرائی انتخابات شورای شهر و مجلس شورای اسلامی و خبرگان رهبری شهرستان بندر عباس و استان. رئیس کمسیون فرهنگی-اجتماعی -زیست محیطی شورای اسلامی شهر بندر عباس. نائب رئیس کمسیون فنی عمرانی شورای اسلامی شهر بندرعباس. نماینده شورای اسلامی  شهر در سازمان تاکسیرانی. رئیس کمیته انضباطی تاکسیرانی. نماینده شورای اسلامی شهر در کمسیون ماده ۱۰۰ شهرداری و ریاست شورای اسلامی شهر بندرعباس....  

علایق: مطالعه کتب تاریخی، شرکت در سمینارهای علمی-پژوهشی، ورزش شنا، موسیقی فولکوریک و...

شعار ایشان: جوانان را دریابییم

متن پیام تبریک به شرح زیر است:

بسم الله الرحمن الرحیم

 موفقیت ورزشکاران عزیز جناحی در رشته یوگا و کسب قله های افتخار در کشور عزیزمان ایران مایه مباحات و نشان از شایستگی جوانان غیور هرمزگانی است.
کسب دو عنوان  اولی توسط محمد هادی آخریان، دو عنوان دوّمی توسط آرمان ملاء، یک عنوان سومی توسط حسن دهقان خلد و کسب رتبه چهارمی توسط احسان مهرپرور در رشته های یوگای قهرمانی و یوگای هنری برای نخستین بار در تاریخ ورزش یوگای استان هرمزگان حاکی از شایستگی و لیاقت جوانان این استان است که نوید بخش آینده ای روشن برای فتح قله های ترقی و پیشرفت کشور به دست جوانان این مرز و بوم است .
ضمن تبریک این موفقیت ها به مردم خونگرم هرمزگانی، جامعه ورزشی و به ویژه ورزشکاران قهرمان، از همه دست اندرکاران مخصوصا مربیان این رشته تقدیر و تشکر می نمایم.                                                   

                                                             

                                                                                             ریاست شورای شهر بندرعباس

                                                                                                           طاهر قریشی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم خرداد 1389ساعت 1:43  توسط آرزوی وصال  | 

زندگینامه کولی ها. چلنگرها. جت ها و لوتی ها به اصطلاح خودمونی ها می گوئیم: خلیفه و شرشن

 

گرجی ها( ქართველები, kartvelebi)یکی از اقوام قفقازی هستندکه بیشتر در کشور گرجستان متمرکز شده اند.گرجیها علاوه بر گرجستان در کشورهای ترکیه،‌روسیه،‌آمریکا،‌ایران،آذربایجان و... نیز زندگی میکنند. بیشتر گرجی ها مسیحی و پیرو کلیسای ارتدوکس گرجی (Georgian Orthodox Church)هستند.همچنین جوامع گرجی های مسلمان در کشورهای ترکیه ،ایران،آذربایجان و جمهوری خودمختار آجارای گرجستان(Georgia’s autonomous republic of Adjara)و جامعه گرجی های کاتولیک نیز وجود دارند.

در منابع یونانی-رومی(Greco-Roman)،گرجی ها ی شرقی، ایبری های قفقازی(Caucasian Iberians)،تیبری ها یا تیبرانی ها( Tiberians or Tiberanians) و گرجی های غربی ،کلخی ها(Colchians)نامیده میشدند.ولی در کل یونانیان باستان با مشاهده سخت کوشی گرجی ها بدانها نام گئورگوس(جرج)

یعنی کشاورز و کشتگر دادند و اکنون گرجی ها در جهان با نام جورجن (Georgian ) و سرزمینشان جرجیا(Georgia) شناخته میشوند. اما گرجی ها خود را کارتولبی(Kartvelebi , ქართველები)، سرزمینشان را ساکارتولو(Sakartvelo ,საქართველო)و زبانشان را کارتولیمینامند.

در گذشته همانند چرکس ها مردان گرجی به جنگاوری و زنان گرجی به زیبایی مشهور بودند. کلمه انگلیسی(Gorgeous)به معنی بسیار زیبا از نام گرجی ها گرفته شده است!
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم خرداد 1389ساعت 12:50  توسط آرزوی وصال  | 

دختر سال 2006 دنیای عرب از عراق، تاج بر سر یعقوب نهاد:

وفا یعقوب، دانشجوی بیست وپنج ساله بحرینی، اولین دختر محجبه ای است که لقب دختر سال عرب را از آن خود کرد. شیما منصور، دختر مصری بیست و پنج ساله، دومین نفر این رقابت بود و عبیر لیوس لبنانی که بیست و سه ساله است، در جایگاه سوم قرار گرفت.

به گزارش فرارو پس ازاینکه کلودیا هانا، دختر سال 2006 دنیای عرب از عراق، تاج بر سر یعقوب نهاد؛ یعقوب گفت که از دریافت این عنوان بسیار خوشحال است. از وفا پرسیدند که آیا پس از این، شغل تدریس را ادامه خواهد داد و او با تردید سرش را به عنوان تایید تکان داد.
هفده زن از پانزده کشور، در مسابقه نهایی دومین مسابقه دوشیزه سال عرب حضور داشتند. 

این مسابقه یکی از جاذبه های اصلی دومین جشنواره گردشگری عرب بود که در مصر برگزار شده است. 

هیات داوران شامل متخصصین مد، زیبایی و گردشگری بودند و فینالیستها از میان بیش از ده هزار شرکت کننده که از طریق اینترنت ثبت نام کرده بودند، توسط کمیته مسابقه انتخاب شدند.

گفتنی است نخستین مسابقه دوشیزه سال عرب، سال گذشته از 26 تا 29 جولای، در شرم الشیخ دریای سرخ مصر، برگزار شد...

دختر برگزیده سال عرب وفا یعقوب از بحرین با پرچم 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389ساعت 9:53  توسط آرزوی وصال  | 

بازشناسي اصطلاح گبر

گبر (gabr، goor، gawr، gabrak = زرتشتي؛ gabri، gabraki = دين زرتشت)، يك اصطلاح پارسي ميانه‌اي، به احتمال كلي، اشتقاق يافته از واژه‌ي آرامي gabraa / 'GBR ، لفظاً به معناي "مرد"، است كه در دوران ساسانيان براي اشاره به روستاييان آزاد در منطقه‌ي ميان‌رودان به كار مي‌رفته است. از اين اصطلاح در همه‌ي مراحل ادبيات فارسي نو از قديمي‌ترين دوران (مانند شاهنامه، تاريخ بلعمي، ديوان سنايي) به صورت يك اصطلاح تخصصي مترادف با «مغ»، يا عنوان منسوخ شده‌ي «آتش پرست»، در كنار ديگر عنوان‌هاي ديني استفاده گرديده است. با تحليل رفتن جامعه‌ي زرتشتي به دليل دگركيشي‌هاي مكرر زرتشتيان و قطع و نقصان حقوق اجتماعي آنان، «گبر» معنايي تحقيرآميز يافت، و به همين دليل نيز در زمان‌هاي اخير با عنوان محترمانه‌ي «زردشتي» جانشين گرديده است.

براي اصطلاح «گبر» چندين ريشه شناسي پيش نهاد شده است كه هيچ كدام از آن‌ها قانع كننده نيستند. برخي دانشمندان ريشه‌ي mog-mard / mwg-'GBR "مغ‌مرد" را پيش نهاد كرده‌اند، كه البته، نظريه‌اي غيرقابل دفاع است، چرا كه جزء gabraa /'GBR يك هزوارش است و جزء وابسته‌ي يك تركيب نمي‌تواند به طور مستقل و مجرد آشكار شود، و ممكن نيست كه اين واژه در عرف و محاوره چيزي جز mard تلفظ گردد. ريشه شناسي‌اي كه ابراهيم پورداوود پيش نهاد كرده، و به طور مطلوب‌تري پذيرفته شده است، مبتني بر تلفظ نادرست فرضي واژه‌ي عربي «كافر» [به صورت گبر] از سوي ايرانيان در دوران نخستين اسلامي است. اگر چه ايرانيان هنوز در تلفظ صحيح برخي از آواهاي زبان عربي ناتوان‌اند، اما آواي غيرمعمولي در واژه‌ي كافر وجود ندارد كه بخواهد دچار تغيير و تبديل شود. علاوه بر اين، هر چند اصطلاح گبر گهگاه، توسعاً، به معناي «كافر» به كار رفته است، اما بسيار نامحتمل است كه اصطلاح كافر به عنوان واژه‌اي عمومي، [مشخصاً] معطوف به دين وحياني ويژه‌اي چون دين زرتشت باشد. بنابراين، پذيرفتني به نظر مي‌رسد كه اصطلاح گبر، پيش از اين، در روزگار ساسانيان در اشاره به بخشي از جامعه‌ي زرتشتي ساكن در ميان‌رودان به كار رفته، و ايرانيان نوكيش (مسلمان) نيز در دوران اسلامي از آن براي اشاره به هم‌ميهنان زرتشتي خود استفاده كرده‌اند، رسمي كه بعداً در سراسر كشور گسترش يافت. هم‌چنين كردها، ترك‌ها و برخي ديگر از مردمان ايران از اين اصطلاح، در گونه‌هاي تغيير يافته، براي اشاره به جماعات ديني گوناگون، به غير از زرتشتيان، و حتا گاه در مفهوم كافر، استفاده كرده‌اند.×



*M. Shaki, "Gabr", Encyclopaedia Iranica, vol. X/3, 2001


+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اردیبهشت 1389ساعت 15:41  توسط آرزوی وصال  | 

تفسیری چند بر اشعار فایز دشتی

اشعار فایز شعرهایی حسی و عاطفی است که مملو از عشق و عرفان است نمیدانم چرا بعضی از
دوستان عزیز در عرصه شعر و شاعری خاسته اند که فایز این شاعر بزرگ را فردی روستایی و فاقد هر گونه تفکر معرفی کنند.که متاسفانه در بسیاری از کتبی که در مورد فایز دشتی نوشته اند این حرف من صدق می کند مگر میشود فایز دشتی را یک روستایی ساده دل و کم سواد فرض کرد در صورتی که همه ما میدانیم که ایشان مفسر قران بوده و به کتب پیشنیان خود همچون فردوسی و حافظ اشنایی کامل داشته است و از آنها الهام گرفته در اشعار فایز به شعرهایی برمیخوریم که نشان میدهد  ایشان از چه  سطح عرفانی و سواد بالایی برخوردار بوده است.البته باید این را بگوییم که فایز دشتی از شاعران بزرگ ایران زمین همچو فردوسی الهام گرفته و ما در اشعار او هیچوقت تقلید کور کورانه نمیبینیم به چند نمونه از اشعار او توجه فرمایید.
در ترانه های فایز با چشم اندازها و رگه های ناب عرفانی روبرو میشویم کر تا اعماق روح بشری اثر می گزارد وقتی که میسراید:
خیال کشتن من داشت جانان
کدامین سنگدل کردش پشیمان
ندانست عید فایز آن زمانست
که گردد در منای دوست قربان
برای فایز دشتی مرگ یک نقطه اغاز برای رسیدن به خدای خود بود و از مردن هیچ هراسی به دل راه نمی دهد و یا این شعر او:
پس از مرگم نخواهم های هایی
نه فریاد و نه  افغان و نوایی
بگوید گشته فایز کشته دل
ندارد کشته دل خون بهایی

به راستی که فایز به راه حق رفت و جان سپرد و وقتی انسانی در راه حق جان دهد گریه شیون معنایی ندارد.
بسیار حق دارد که گهگاه دچار سرگردانی روشنفکرانه ای میشود چرا که پایان راه برایش نامعلوم است
و پیوسته مانند همه با دلهره و اضطراب دست به گریبان است.
مرا تن زورق است و ناخدا دل
در این زورق بود فرمنروا دل
رسد فایز به ساحل یا شود غرق
نمی دانم می برد ما را کجا دل

متفکران و اندیشمندان همیشه با اندوه و غم روبرو هستند چیزی که در اشعار فایز زیاد  دیده میشود غمی بی پیایان وقتی که میسراید:
در این دنیا بسی اندوهناکم
که از مردن نباشد هیچ باکم
یقین روز ازل تقدیر فایز
به آب غم عجین گردیده خاکم

و قتی که ز هجران سر میدهد و مینالد هجران او نه از دوری یار زمینیش است بلکه ازجای دیگر نشات  می گیرد :
خبر داری به من هجران چها کرد
دلم را ریش و جانم مبتلا کرد
ز مردم عشق تو پوشیده فایز
ولی شوق تو رازش بر ملا کرد

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اردیبهشت 1389ساعت 15:16  توسط آرزوی وصال  | 

فایز دشتی و ترانه سرایی در جنوب

در جنوب ترانه  با نام «فایز دشتی» همراه و مترادف است و حتی گاهی ٬ شروه را هم «فایز خوانی» یا «دشتی خوانی» می نامند . و هنگامی که از ترانه و ترانه سرایی در جنوب سخن میرود ٬ بلادرنگ نام فایز به ذهن متبادر می شود . کسی که پس از باباطاهر عریان ٬ زیباترین ٬ پر احساس ترین ٬ ماندنی ترین و شاعرانه ترین ترانه ها را سروده و به یادگار به صفحه و سینه تاریخ سپرده است . ترانه هایی با بار عاطفی و احساسی قوی ٬ تشبهات زیبا ٬ که همه بیانگر درد و اندوه ٬ غربت زدگی ٬ ناکامی و سرخوردگی شاعر و انسان زمانه او است ٬ و البته عشق ٬ سنگین ترین بار ٬ در این میان بر دوش شاعر است .

از آن پس ٬ ترانه سرایان جنوب ٬ بیشتر راه و روش فایز دشتی را در پیش گرفته و ادامه داده اند . تا جایی که به مرور و باز هم به علت عدم ثبت و ضبط صحیح و دقیق و به موقع و منتقل شدن آنها از سینه به سینه ای ٬ از روستا به روستایی و شهری به شهری ٬ آن چنان به هم آمیخته شده که بسیاری از آنها را که از فایز هم نیست به نام فایز خوانده می شود . و آن اختلاط و درهم ریختگی وقتی بیشتر می شود که میبینیم تخلص بسیاری از شاعران جنوب به هم شبیه و با یک وزن ٬ صدا و آهنگ و بخشی هستند . مانند « مفتون ٬ نادم ٬ باکی ٬ شیدا ٬ واثق ٬ ناصح ٬ یغما ... »

از این که بگذریم ٬ فایز دشتی بی تردید پیشرو و آموزگار تمام ترانه سرایان جنوب است .

برگرفته از کتاب هزار و دویست ترانه محلی از بوشهر - عبد المجید زنگویی

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اردیبهشت 1389ساعت 15:11  توسط آرزوی وصال  | 

فایز کیست وخاستگاه اصلی او کجاست؟

زایر محمد علی دشتی ،متخلص به فایز دشتی در سال 1250ه.ق برابر با 1209 خوشیدی در روستای کردوان دشتی متولد شد و پس از 80 سال عمر درسال1330قمری مطابق با1289خورشیدی در روستای گزدراز دشتی وفات یافت که هم اکنون نیز این دو روستا از توابع دشتی میباشند. نوه های فایز در حال حاضر در کاکی دشتی ساکنند او در طول عمر 80ساله ی خود به جز دشتی در هیچ جا مقیم نشده و فقط یکبار به کربلا مشرف شده و برسم سنت قدیم در وادی السلام نجف به خاک سپرده شد .( جهت اطلاع اهل ادب وتاریخ  باید عرض کنم ۱ منطقه تاریخی وسرسبزووسیع دشتستان در شمال شرقی استان بوشهر قرار دارد ودارای سابقه تاریخی وعلمی ومبارزتی ارزشمندی است ..۲..در جنوب دشتستان منطقه تاریخی ومبارزاتی با مردمی سلحشورودلاور بنام تنگستان قرار داردبا سابقه ای درخشان در مبارزات مردم جنوب.۳ ودر جنوب تنگستان منطقه علمی وادبی دشتی قرار واقع شده که در تاریخ ادبیات استان بوشهر از ارزش واعتبار ویژه ای بر خور دار است... با ده ها شاعر نویسنده وعالم برجسته ونباید منطقه علمی دشتی را از نظر تاریخی وعلمی ادبی با دشتستان یکی دانست ..که هر کدام مناطقی خاص ومجزا با ویژگی های متفا وتند.وهر یک دارای ساختار جغرافیایی..تاریخی وعلمی ادبی مخصوص به خود می باشند..وفایز از همین منطقه عالم خیز وادب پرور دشتی است اوبه تعبیری پس از بابا طاهر بزرگترین دوبیتی سرای ایران است.زیباترین و شورانگیز تزین دوبیتی های عاشقانه و لطیف متعلق به فایز دشتی است...)

2- شخصیت هایی که در باره ی فایز تألیفاتی نموده اند و مستند درباره ی زندگی و شعر او سخن گفته اند .

2-1: دکتر سید جعفر حمیدی در کتاب فرهنگنامه بوشهر

2-2: عبدالمجید زنگویی در کتاب ترانه های فایز که جامع ترین کتاب در مورد زندگی و شعر فایز است و در همه ی کتابفروشیهای کشور تحت عنوان «ترانه های فایز» به کوشش عبدالمجید زنگویی یافت میشود.

2-3: علی باباچاهی در کتاب شروه سرایی در جنوب ایران

2-4: دکتر سید احمد کازرونی در کتاب بوشهر شهر آفتاب و دریا

2-5: مصطفی فخرائی در کتاب فایز دشتی

2-6: دکتر مشایخ و قاسم یاحسینی در کتاب فایز دوبیتی سرای جنوب

2-7: منوچهر آتشی در چند شعر به یاد فایز

که اتفاقا ً این اندیشمندان بیطرف بوده

 و هیچ کدام اهل دشتی نیستند و با اینکه

 فایز متعلق به همه ی استان بوشهر است

 همگی آنها متفق القولند که فایز تولد و وفاتش

 در دشتی بوده ، در دشتی زندگی کرده و حقیقتا ً

 فایز دشتی است. در ضمنی که به فرهنگ و

 ادب همه ی مناطق استان بوشهر احترام میگذاریم.

3- تاریخ ادبیات ایران وفایز دشتی

بنظر بنده تاریخ ادبیات ایران نسبت به فایز دشتی از دو جهت کم محبتی کرده است.

3-1 : فایزدشتی بدون شک یکی از دوبیتی سرایان شورآفرین ایران است که در تاریخ ادبیات ما با همه ی زیبایی و دل انگیزی اشعارش نامی از او برده نشده است.در حالیکه فایز دشتی از خیلی از نامهای مندرج در تاریخ ادبیات ایران از نظر شعری جایگاهی والاتر دارد

2-3:به قضاوت همه ی پژوهشگران فایز اهل دشتی است که معاصر محمد خان ، آخوند کبگانی بوده است و با اینکه متعلق به همه ی مردم استان بوشهر میباشد، از نظر خاستگاه و وطن اصلی ، فایز دشتی است.فایزرا میتوان نقاش و تصویرگرای شورانگیز زیباترین دوبیتیهای تغزلی،عاشقانه و با طراوت تاریخ ادبیات ایران شمرد . وی در همه ی صنایع شعری بخصوص صنعت جناس استاد بود و زیبا ترین دوبیتی ها در صنعت جناس سروده است بدین معنی که سه قافیه ی هم شکل را شاعر در دوبیتیش می آورد که ظاهرا ً شبیه به همند اما در معنی متفاوت و ما در پایان این قسمت جند دوبیتی از صنعت جناس در شعر فایزدشتی را به دوستداران شعر جنوب تقدیم میکنیم.

                                      دوبیتی های فایز دشتی

 

                              کنم مـــدح خم ِ ابـــروت یا روت

                                 نهم نـام لبـــت یاقـــوت یـا ، قوت

                                 یقینم هست  فایــــز زنده گــــردد

                                 رسد بر تخته ی تابوت تا ، بوت

                                      ........................

                                 خیالت آورد بــر من     شــبیـخون

                                 مرا بر خوان احـــسانت   شـبیخون

                                 شبیخون زد به فایــــز    لشـکرغم

                                 شبی آب آید از چشمم..شبی ..خون

                                          ......................     

                                 بگو با بــا دلـــبر تـــرسا یی  امشب

                                 چه می شد گر که بی ترس آیی امشب

                                  لبان خشـــک فــــایــــز  را   زرحمت

                                 به آن لعــل لــب تــــر، ســا یی امشب

                                         ..........................

                                          دوبیتی دیگری از فایز

                                    بتی که از ناز پا  بر دل   گذارد

                                   ستم باشد  که پا بر    گل   گذارد

                                   تمنایی   که      دارد       یار فایز

                                   قدم  بر چشم ما    مشکل       گذارد

                                     ................................

 

                       نگا رنده::سید محمدرضا هاشمی زا ده

منبع:وبلاگ شعر دشتی

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اردیبهشت 1389ساعت 15:8  توسط آرزوی وصال  | 

شروه خوانی،تاریخچه و دلایل شروه سرایی

در آغاز باید پرسید : واژه شروه از کدام اقلیم و کدام زبان و فرهنگ برخاسته است؟ آیا این کلمه اصالتا جنوبی است یا این که ریشه در زبان سترگ شرق ایران یعنی پهلوی دارد؟ اگر چه دیگر نمی توان منکر این واقعیت شد که در سراسر کشور شروه را به نام ما جنوبی ها می شناسند و در سده های اخیر این واژه ارجمند از منطقه گرم کرانه های خلیج به گوش دیگر هم وطنان رسیده است.
و دوباره باید پرسید که آیا شروه در آغاز این چنین تلفظ می شده یا این که در گذر زمان تراش خورده و به شکیل ترین و خوش آهنگ ترین صورت در آمده است.
باری، شروه واژه ای است ناب و ایرانی بر این خاک قدسی روییده و از آبشخور فرهنگ و تمدن دیر پای اقوام آریایی نوشیده و سپس در سیر تطور خود از دالان کلماتی هم چون شرفنگ sarfang ، شرفه sarfa(e) ،شرفالنگ sarfalang، شرفک sarfak و شرفانگ sarfang عبور کرده و اکنون در کسوت زیبایی شروه خودنمایی می کند. تمام این واژه های یاد شده در طی زمان در زیر گرد و غبار فراموشی دفن گردیده اند. اما واژه شروه بخت آن را داشته که زنده و سبز و جاوید در گلستان زمان و اندیشه اهل جنوب نشو و نما کند و به شکوفه بنشیند.
شروه بر مبنای معنایی که از کلمات یاد شده یعنی اجداد او استنباط می گردد به صدای پا و هر صدای آهسته تعبیر می شود. اما در این میان شرفاک sarfak علاوه بر این که معنی صدای پا را می دهد: به مفهوم بانگ نیز آمده است شرفه نیز در معنای صدا و حرکت و آهنگ به کار رفته است.
آن چه را که از روایات تاریخی به ما رسیده شروه این آوای سوزناک به دوران ساسانیان برمی گردد و شاید در آینده رد پای آن را از گذشته های دورتر می توان سراغ گرفت.
شروه را اگر چه مومنانه ترین، نجیب ترین، و پر زخم ترین آوای سراسر جنوب می شمارند، اما این سوال پیش می آید که در کدام نقطه از این سرزمین پر رنگ تر و جدی تر به آن پرداخته اند و به تعبیر بهتر، پایتخت این شعر و شعور در کدام نقطه از استان بوشهر واقع شده است؟
بی تردید در پاسخ به این پرسش تنها کلمه ای که به ذهن متبادر می شود کلمه جلیل دشتی است: کلمه ای که اتفاقا در فرهنگ موسیقی ایران زمین جایگاه ویژه ای داشته و یکی از مایه های پر مایه این موسیقی اصیل است.
به این ترتیب منطقه دشتی- این سرزمین سرشار از آفتاب مرکز محور شروه به شمار می آید. شروه در یک جمله مهم ترین آهنگ و سوز و ساز جنوب است. این سروده از دل برخاسته بیشتر مواقع در مایه دشتی، شوشتری، ترک و نوا خوانده می شود.
شروه به صورت منفرد و تک نفری با نوایی سوزناک اجرا می گردد که البته باید آن را با مرثیه خوانی متفاوت دانست. زیرا این آوای جنوبی در قالب دو بیتی هایی است که بیشتر عاشقانه اند و بوی وصل و فراق و وصف معشوق می دهند و چه بسا محتوای این دو بیتی ها بسیار از غم دور می باشد اما شکل و شیوه ی قرائت و خواندن آن ها به صورت شروه خواه نا خواه با ریتمی غم پالوده واندوه سرشته همراه می گردد. ذکر این عبارات از آن رو لازم بود که مرثیه خوانی چنان که از نام آن بر می آید با مرثیه و مرگ خویشاوندی دارد. اما شروه چیزی است فراتر است، زیرا هم غم و هم شادی و به تعبیر دیگر همه گستره ی زندگی و مرگ را در بر می گیرد.

 

از دیر باز در قریه ها و دشت های خطه دشتی مردمان ساده دل، خونگرم و مهربان همه آرزوها و خواسته ها و عقده های فرو خورده خود را در لباس شروه پوشانده اند تا این گونه شب و روز و گاه و بی گاه در سایه درختان و در محفل های دوستانه و شب نشینی ها در هنگام کار و بعد از کار تسکین خاطری بیابند و به یک تسلی ارجمند نایل شوند که احساسی متعالی در اعماق وجودشان بیدار گردد که به رشد معنوی آنان نیز مدد رساند.
مردم دشتی از گاهواره تا گور با شروه هم نفس و همدم وهمراه هستند مادر در کنار گهواره شروه را لالایی وار در گوش طفل می خواند و این گونه کودک به خواب می رود. خوابی که تارو پود آن را واژه های مه آلود و افسونگر و جادویی شروه تشکیل می دهد در عهد جوانی هم در شیرین ترین مراسم زندگی یعنی عروسی، شروه خوان با آهنگ های شاد و گزینش دوبیتی هایی که توصیف معشوق و شرح وصال را در بر می گیرد سرور و نشاط جماعت را افزون می نماید و سرانجام در لحظات تلخ و تاریک سوگواری، محزون ترین و غم افزاترین آوا، آوای شروه خوانی است که بر سر گور دوبیتی هایی در وصف بی وفایی روزگار و ستم زمانه بر لب می آورد و به حق می توان احساس کرد فرد متوفی در زیر خروارها خاک این آوای مقدس را می شنود و با رضایت و طیب خاطر به خوابی شیرین و گاهواره ای و عمیق و جاودانی فرو می رود.
بنابراین مردم دشتی دم به دم و لحظه به لحظه با شروه مانوس اند. تابستان ها در پناه سایه سار نخل ها، در گرما گرم درو، در آتش باران خرما پزان و عروج پررنگ بر قامت نخل ... و در پاییز و زمستان و بهار گرد بر گرد چاله های پر آتش، هم نوا با دیدمک ها و قدم به قدم با ابرهای مهاجر و باران های شبانه، در شب نشینی های روستایی در لحظه های شیرین عاشقانه و در اقامت حزن انگیز هجران و درد داغ فراق ... در همه ی این لحظات این شروه است که رفیق راه و هم زبان مهربان آن هاست.
در این جا این پرسش پیش می آید که چرا مردم دشتی بیشتر از دیگر مردمان به شروه پناه برده اند و آن را چون مکتوبی آسمانی مقدس شمرده اند؟ چگونه می توان این حادثه فرهنگی و این اتفاق تلخ وشیرین و در عین حال پر از فخر ومیمنت را ارزیابی کرد وسنجید؟
آیا در پشت این شروه سرایی عواملی اجتماعی، روانشناسی و تاریخی رخ پنهان نکرده اند؟ بی شک همه این عوامل دست به دست هم داده اند تا شروه بتواند در نقش راوی دردها و آرزوهای نهفته اهل دشتی ظاهر گردد.
گویا تاریخ به همه سنگدلی و بی رحمی خود ظلم و ستم بیشتری بر مردم این عرصه از خاک روا داشته بوده است. که این گونه از دست روزگار به فغان آمده بوده اند و آواز اندوهگین شان بر آسمان پر شده بوده است.
نظام ارباب – رعیتی و خان خانی و به تعبیر تاریخی تر آن ملوک الطوایفی اگر چه در جای جای استان بوشهر از قدیم الایام رواج داشته اما گویا این نظام در خطه دشتی پررنگ تر بوده است.. داشتن چند لقمه نان و چند کله خرمای سرخ به قول قدما آرزوی هر مرد اهل دشتی بوده که خانواده چند نفره ای را تحت سرپرستی خود داشته است.
بر ظلم خوانین و تعدی و زور حاکمان بی مروت می بایست ستم زمانه و بی مهری اقلیمی و آب و هوایی را هم بیفزائیم که به مثابه قوز بالا قوز دردی بر درد این مردم شریف و مظلوم می افزوده است.
تابستان های طولانی، گرمای طاقت فرسا و تنگی معاش، گذر تش بادها و تداوم تنگ سالی ها و بارانی ها همه دست به دست هم می دادند و بر این مردم بی پناه تحت سیطره بیداد هجوم می آوردند و به انواع بیماری های واگیر و همه گیر در کنار گرسنگی و بی کسی، عرضه زندگی را سخت بر آنان تنگ می کردند. بدین منوال شما فکر می کنید برای یک مرد و زن جنوبی و به خصوص اهل دشتی چه چیزی باقی مانده است؟ دست ها تهی، دل ها پر اندوه و چشمه ی اشک ها خشک ... آیا به جز آهی و ناله ای و دعایی که هر چند از کنگره های عرش استجابت بسی دور بوده و مصداق فریاد خاموش را داشته؛ اما برای کسی که زمین از او اعراض کرده و او را از خود رانده چه می ماند؟ به جز آسمان، آن سفره تهی آبی!
 شروه فریاد سوزناک یک نفر مفتون و محزون نیست که رو در روی غروب خونین بر فراز تپه ای بایستد و عقده های فردی و انفرادی خود را در دره های تنگ طنین انداز کند؛ خیر، شروه فریاد گروهی و سفیر آلام همگانی است وقتی یک نفر شروه می خواند همه ی دشتی است که شروه می خواند، همه ی جنوب است که از درد سخن می سراید و همه ی قلب های چاک خورده ستمدیدگان و غمگینان عالم است که از دریچه حنجره ای نوای مقدس انسانی خود را آشکاره می سازد.

پس از مرگم نخواهم های هایی
نه فریاد و نه افغان و نوایی
بگویید گشته فایز کشته دل
ندارد کشته دل خون بهایی

دل از من چشم شهلا دلبر از تو
لب خشکیده از من کوثر از تو
بنه بر جان فایز منت از لطف
سر از من سینه از من خنجر ازتو

مرا در پیش راهی پر زبیم است
از این ره در دلم خوفی عظیم است
برو فایز میندیش از مهابت
که آنجا حکم با رب رحیم است

دو معنی بر من آمد صعب دشوار
اول پیری اخر فرقت یار
اگر پیدا شود فایز پرستی
جوانی از کجا ارم دگر بار

خوشا روزی که گل بودی و بلبل
تو گفتی صبر کن کردم تحمل
الهی دشمن فایز بمیرد
گل از بلبل برید و بلبل از گل

این هم یک شعر در وصف فایز دشتی:
یکی گوید که فایز اهل دشتستان است
دیگری گوید که دیر یا که تنگستان است
من که دانم که فایز اهل دشتی است
و خواهم گفت این حکایت
که او قلب تپنده کل ایران است
همنشین با باباطاهر حافظ و سعدی است
چرا که گوید:مرا یاران وصیت اینچنین است
که هر کجا که جانان در کمین است
بدوش انجا برید تابوت فایز
که جای تربتم ان سرزمین است
اینگونه بود که فایز گشت کشته دل
شد همنشین در خاک نجف با حضرت دل
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اردیبهشت 1389ساعت 15:4  توسط آرزوی وصال  | 

شعرکی از شاعری نام آشنا:

 قطعه شعری از  دوست  ارجمند آقای ناصر چمن پیرا ( ریاست محترم آموزش و پرورش جناح ) که در سال   ۱۳۷۴ سروده است .

جــنــه

ا   دل   صفحه   روز گار    موه   بنوئسم          اسم خوشرنگ جنه ، دانش و  فرهنگ جنـه

از جفی  که اش  و که دشمن غدار  نی گم          چونکه  مالیده  بده ،  پوزش  اته جنگ جنه

از هوای خش و ولمی که  اتاد از دل  خور         بلبلا  مست  ا بن ، اکنن  همه  آهنگ  جنــه

خشی  جنه  ببن  که    تاجرا ،   پیشه ورا        مجا ول  شونکه و امدن ،  بدن  همرنگ جنه

هر  جیش  پا انسش از   مجا  خشتر ابنش        سستی  و  بی هنری ، مرده اته   چنگ  جنـه

هر  که  آثار  و   بناهای   قدیم  اش   ندده        اش بگو سو بگی از کوه و شل و  سنگ جنه

شور  مردم  همه  آبادی  و  عـمرانی  شهر       اختلاف  و  جر  و  دعوانن به جز ننگ جنه

قحطی  و  زلزله  و  درد و بـی آوی و دزی       هرتی اش صفحه ین ازتاریخ رنگ رنگ جنه

از اصالت  و  جوونمردی که  سوغات  جنن       هر جوونی  اش گرته خوشه  ز فرهنگ جنـه

شـافعـی مذهب و دیندارو ادب دوستن و رند        مـتعصب    الـی   آوازه   پــر   رنـگ   جـنه

وخته پا ازنِه ا دور اتنه اگش آخ چه نه خش       و دو  رز  بعدش  ابش  واله  و  دلتنگ  جنه

بدنی  قدر  جنه ،  دل  و   نِه   آتی   چونکه       جئده اش* نن و خدا  ارزش یک  کنگ  جنه

جــنــه   باغ   گـلن   و  ما   جنـیا  بلبل باغ         جنـه  گل  وامنت  و  ما  ببم افـشـنـگ*  جنه

 ناصر چمن پیرا پاییز ۱۳۷۴

جئده : جای دیگر              

افشنگ : شبنم

..............

برگرفته از وبلاگ  : آموزش و پرورش جناح

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم فروردین 1389ساعت 22:43  توسط آرزوی وصال  | 

سرزمين بحرين تاريخي، از دو بخش كرانه‌ا‌ي و جزيره‌اي تشكيل مي‌شده است:

1ـ بحرين كرانه‌اي كه بخش اصلي و پهناورتر سرزمين بحرين باستاني و تاريخي را تشكيل مي‌دهد، سرزميني است كه سرتاسر سواحل غربي خليج‌فارس را در برمي‌گيرد و از خليج كاظميه در جنوب بصره تا محل تلاقي شبه جزيره قطر به جزيره العرب امتداد مي‌يابد. به عبارت ديگر، سرزمين بحرين كرانه‌اي (ساحلي) از شمال به بصره و از جنوب به ربع‌الخالي و از مغرب به بيابان‌هاي يمامه و از مشرق به آب‌هاي كرانه‌ي غربي خليج‌فارس محدود مي‌شود.1  

بحرين كرانه‌اي (ساحلي) را در عصر هخامنشيان به نام معروف‌ترين بندر آن « گرا» مي‌خواندند و شايد هم پيش از آن، ايرانيان عيلامي (انشاني)، همين نام را با اندك تفاوت در ريخت و تلفظ كلمه، براي آن به كار مي‌بردند. از عصر شاهنشاهي اشكاني، به تدريج نام « گرا» ي اين سرزمين به « هگر» تبديل شد و به دوران شاهنشاهي ساساني، نام هگر هم‌چنان معرف بحرين كرانه‌اي بود.

در آغاز شاهنشاهي ساساني، بندر معروف « پنيات اردشير» (بنياد اردشير ـ بتن اردشير)، در بحرين كرانه‌اي، روبروي مجمع‌الجزاير بحرين ساخته شد. عرب‌ها، هگر را « هجر» و پنيات اردشير را « خط» مي‌خواندند.

برپايه‌ي روايات موجود مربوط به زمان دعوت پيامبر اسلام (ص) معلوم مي‌شود كه اطلاق نام بحرين براين سرزمين از پيش از  اسلام مرسوم بوده است. 2  

شادروان، استاد علامه محمد محيط طباطبايي در بحث مربوط به وجه تسميه بحرين مي‌گويد كه  « بحران» اصل بحرين مثناي بحر، به معني دريا نيست، بلكه صفت منسوب به بحر است و « ان» پسوند بحر، همان « ان» نسبت فارسي است. وي معتقد است كه لفظ بحران به معناي بحري يا دريايي  است. 3  

2ـ بخش جزيره‌اي بحرين، متشكل از مجمع‌الجزايري است كه در دهانه‌ي خليج « سيلوا» و در فاصله‌ي بيست مايلي شرق بحرين كرانه‌اي و هيجده مايلي ساحل غربي شبه جزيره قطر قرار گرفته است. 4   

اين مجمع‌الجزاير در عصر ساساني به نام جزيره‌ي اصلي و بزرگتر اين مجموعه « مشماهيگ» خوانده مي‌شد. عرب اين نام را معرب ساخته « مسماهيج» مي‌گفت و « سماهيج» مخفف آن است. 5   اين نام در عصر اسلامي به « اوال» تغيير يافت و تا قرن نهم هجري در منابع اسلامي، از جزيره اصلي و به تبع آن، از اين مجمع‌الجزاير، بيشتر با همين نام ياد شده است. 6  

استاد محيط طباطبايي، « اوال» را مشتق از دو ريشه‌ي پارسي « آو» يا آب و « ال» نسبت مي‌داند، مانند « آن» در آبان كه معناي « آبي» را افاده مي‌كند. هم‌چنين ايشان در تشريح معناي لفظ « منامه»، آن را مشتق از منابه و مينابه و ميانابه مي‌داند. 7  وجود چشمه‌هاي فراوان آب شيرين در مجمع الجزاير بحرين و نيز در بحرين كرانه‌اي (منطقه الحسا و قطيف)، كه حتي از درون آب شور دريا، در نزديك سواحل كم‌عمق مجمع‌الجزاير بحرين، اين چشمه‌هاي آب شيرين به بيرون فوران مي‌كنند، اين معنا را تاييد مي‌كند. 8  

سرزمين بحرين در تقسيمات جغرافياي سياسي و تشكيلات اداري ايران، از عصر شاهنشاهي هخامنشي تا اوايل دوره صفوي (اواسط سلطنت شاه طهماسب اول) شامل هر دو بخش بحرين كرانه‌اي (ساحلي) و مجمع الجزاير بحرين مي‌شد و اين دو بخش در مجموع يك واحد سياسي واداري را تشكيل مي‌داد و مانند تمامي سواحل جنوبي و جزاير خليج‌فارس تابع ايالت فارس بود. اما از سال 1551 ميلادي (930 خورشيدي يا 958 هجري قمري) كه نيروهاي امپراتوري عثماني بحرين كرانه‌اي را به تصرف درآوردند....
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم فروردین 1389ساعت 2:50  توسط آرزوی وصال  |